ادامه ...

ساعت نزدیک ۴ صبح بود که بهم گفتند آماده باشم برای عمل. اونشب هوای داخل اتاقی که من درش بستری بودم خیلی گرم بود و منم که به شدت گرمایی ام اصلا تا اونموقع خوابم نبرده بود. جالب اینجاست که اصلا فکرش رو نمی کردم که کارم به زایمان بکشه و تصور می کردم صبح مرخص میشم! راستش با شنیدن اینکه قراره سزارین بشم هیچ حس خاصی پیدا نکردم. البته بیشتر از جنبه استرس و ترس. اما از اینکه قرار بود بالاخره انتظار به پایان برسه و روی ماه پسرکم رو ببینم خوشحال بودم. مقدمات عمل انجام شد و من روی ویلچر نشستم و به سمت اتاق عمل به راه افتادیم. اصلا اون چیزی که من از اتاق عمل تصور میکردم نبود. خیلی ساده تر و شبیه یه سالن بزرگ که وسطش یه تخت گذاشتن! فکر نمی کردم بشه پزشک وظیفه شناسی رو پیدا کرد که توی روز تعطیل(تاسوعا) اونم ساعت ۴ صبح خودش رو به خاطر بیمارش به بیمارستان برسونه. ولی دکتر من توی اتاق عمل حاضر و منتظر من بود. از این همه حس مسئولیت خیلی خوشم اومد. روی تخت دراز کشیدم. باهام حال و احوال کرد. بعد یه ماسک روی صورتم گذاشتن و دکتر بیهوشی که یه مرد بود باهام صحبت کرد و بعد دیگه هیچی یادم نمیاد. توی خلسه خواب و بیداری بودم. روی تخت داشتن به بخش میبردنم. درد شدیدی رو یکدفعه زیر دلم احساس کردم. شروع کردم به ناله کردن. توی اون لحظه ای که اصلا نمیدونستم کجام و چه اتفاقی افتاده ناخوآگاه پرسیدم بچه ام سالمه؟ الان هم که فکر میکنم میبینم واقعا اون لحظه چطوری اون جمله به زبون من اومده در حالیکه نیمه بیهوش بودم؟! این شاید از ضمیر ناخودآگاه مادریم بوده!

سزارین خوبه اگه با دردش و مکافات اولین راه رفتن بعد از عمل بتونی کنار بیای. البته دردش با مسکن قابل تحمله. چند دقیقه ای بیشتر از ورودم به اتاق و اومدن مامان نگذشته بود که شنیدم مامان داره قربون صدقه یه نفر میره و همش میگه وای خدایا! بعد همون لحظه من اولین بار روی ماه پسرم رو دیدم و در آغوش گرفتمش.

خیلی دوست دارم همه مطلب رو بنویسم و تموم کنم ولی بچه داری و کمبود وقت اجازه نمیده. امیدوارم توی پست بعدی تکمیلش کنم. از لطف همه دوستان ممنونم.

/ 18 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نیما

مبارک باشه ايشالله خوب ايشالله کي مي ره دانشگاه ؟

غریبه

مبارکههههههههههههههه امیدوارم که همیشه مثل این روزا خوشحال باشین:)

نسیم

وای لی لی جون به سلامتی مبارکه .... منم باید در اولین فرصت خاطره شیرین زایمانمو بنویسم ...

مازيار ش

با سلام و احترام با تاخير بدليل مشغله هاي بسيار، تولد كوچولوي زيبا و نازنينتان را تبريك مي گويم. انشاءا... سالهاي سال در زير سايه ي پدر و مادر گرامي و عزيزش زندگي زيبا و دلخواهي داشته باشد. قدمش مبارك و فرخنده باد ارادتمند

مازیار ش

با سلام و احترام و ادب دوست ارجمند و بزرگوار و گرامی سال نو و نوروز باستانی ایرانی و فرارسیدن بهار زیبا و دل انگیز را به شما و خانواده محترم تان تبریک و شادباش می گویم. انشا,ا... همواره در سایه عنایات حضرت دوست, سلامت و شادکام و نیکبخت و بهروز باشید و هماره به یمن و مبارکی بهار, زندگی زیبایی ها و خوشیهایش را برایتان به ارمغان بیاورد. ارادتمند... . بهار... بهار که رسید و نو شده جانها بهار به یادگار دارد دل عاشق و آرامش را بهار سرآغاز رستن و یکی شدن است عشق بهاری همراه تان و روز و روزگارتان بهاری...

پرویز

[گل]جشن نوروز ٩٠بر شما فرخنده باد[گل] یاد دوستان رفته ام گدازان است و دل از فکر دوستان گرفتارم پریشان اما دلخوشم به دوستانی چند آری ما با همان تنهایان آفتاب نوروز باستانی از پس عصرها و نسل ها همچنان درخشان است در این میان دوستان رقصانند و نادوستان در جستجوی پناه تاریکی اما هردو برخوردار از نور و گرمای لذت بخش نوروز ارادتمند :پرویز حاجی رحیمی

آرش

سخته , ترسناکه .. زنا چطور تحمل میکنن !!!!!!

پانتی

سلام لی لی جون! ‌کجایی دختر؟ حسابی سرت با پسری گرمه هاااا. خودت خوبی عزیزم؟ دلم برات تنگ شده خیلی. دوست دارم از حال و احوالت باخبر بشم. تو رو خدا بیا آپ کن و عکس این فرشته کوچولو رو برامون بزار و از خودت بگو. تو از منم تنبل تر شدیاااا[زبان] یهو دلم هواتو کرد....زودتر بیا مامان تنبللللل. ایشالله هرجا هستی خوب و خوش باشی و هر 3تاتون سالم و شاددددد باشید. میبومست عزیزممممم. منو از نگرانی دربیار[بغل][قلب][ماچ]