ناسپاس!

گنجشک به خدا گفت:لانه کوچکی داشتم که آرامگاه خستگی و سرپناه بی کسیم بود...

اما طوفان تو آن را از من گرفت!...کجای دنیای تو را گرفته بودم؟

خدا گفت:ماری در راه لانه ات بود...تو خواب بودی...

باد را گفتم لانه ات را واژگون کند....و تو از کمین مار پر گشودی!....

چه بسیار بلاها که از تو به واسطه محبتم دور کردم

و تو ندانسته به دشمنیم برخاستی....................!

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

۲۲/۴/۱۳۸۷

 

/ 4 نظر / 5 بازدید
نشاندار سیمرغ

دوست خوبم سلام من این داستان رو خیلی دوست دارم مخصوصا که زمانی که برای اولین بار از رادیو شنیدمش حسش رو هم داشتم. ممنون که گذاشتیش تو وبلاگت تا همه استفاده کنن گاهی به آسمان نگاه کن...[لبخند]

کوروش

salam khoda hich kariiiii bara hich kas nemikone mage bikare engar nemidooni ke ma dar hale azemayeshim darim emtahan midim. ta hala didi vasate emtahan kesi biad komaket kone? faghat mimoone yade khoda ke mitoone cheraghi bara roshan shodan rahemoon bashe [لبخند][گل]

Parvin A. L.

خیلی مطلب ظریف و عمیق و عالیی بود. ممنونم. [گل][گل]