باور نمیکنم

عمه رفت...به همین سادگی..انگار هیچوقت نبوده است.باور نمیکنم آن موجود نازنین آن عزیز مهربان از میانمان پر کشیده.چه مهربان بودی.. چقدر درد کشیدی در این دنیای بی مقدار. اگر قرار بود کسی را الگوی زندگیم قرار دهم بدون شک تو بودی.چه زود رفتی.دنیا برای کسی چون تو خیلی کوچک بود.خبر تلخ و دردناک بود.عمه جان فوت کرده!و من به خدا اگر باور کنم نبودنت را .عمه جان شش فرزند کوچکش را به تنهایی بزرگ کرد.شوهرش سی سال پیش بر اثر سرطان فوت کرد و او را تنها گذاشت.و او سی سال تمام با دست خالی بدون آنکه زیر بار کسی برود یا سربار کسی بشود غمهایش را در دل ریخت و بارش را به تنهایی کشید.با وجود همه غمهایش تنهایی هایش بی کسی اش دردهایش زخم زبانها و حرفهای مردم همیشه دردهایش راپنهان میکرد و لبخند میزد. هیچکس به یاد نمی آورد که به کسی بی احترامی کرده باشد یا شکایتی کند.به همه احترام میگذاشت حتی بچه ها.چه موجود نازنینی بودی.یادم نمیرود آنموقع ها که بچه بودیم و توی حیاط خانه ات بازی میکردیم.راستی عمه جان آن درخت توت توی حیاط هنوز برپا ایستاده ها! هنوز هست ولی تو نیستی.کجا رفتی اسوه پاکدامنی و صبر!عمه جان تمام این دردها را سی سال تمام تحمل کرد .با دست خالی بچه های درستی تربیت کرد.اما این درد لعنتی همان سرطانی که سی سال قبل شوهرش را از او گرفت اینبار پسرش را جوانمرگ کرد.سه ماه پیش.و او دیگر نتوانست این داغ را تحمل کند. رفت. قلب مهربانش قلب انس گرفته به تنهائیش از تپیدن باز ماند و به همین سادگی او را از میانمان برد.باور نمیکنم نبودنت را.هیچکس باور نمیکند.چه مهربان بودی.آخ...خدایا چه ارزشی دارد این دنیا که اگر بخواهی در آن بمانی و زندگی کنی باید منتظر دیدن داغ عزیزانت باشی ولی نمیتوانی مرگت را تعیین کنی که نباشی و نبینی چنین روزهایی را.خداحافظ مهربان.. خداحافظ بهترین.. پاکترین سبزترین ..خداحافظ.. با رفتنت انگار یک گوشه زندگیمان خالی شده...........

/ 1 نظر / 12 بازدید
مهرداد

می خواستم از عشق بنویسم، یادم آمد که هم اکنون مردمانی در سرزمینی دور به نام دارفور به خاطر دفاع از حق مشروع خویش بی رحمانه کشته می شوند. می خواستم از عشق بنویسم، یادم آمد که پستان مادران فلسطینی در دهان اطفالشان به خاطر طمع استعمارگران و افزودن بر سرمایه های نامشروع خود،در حال خشکیدن است. می خواستم از عشق بنویسم، یادم آمد که نباید راه دوری بروم،در سرزمین مادری ام بسیاری از مردمان این دیار کهن که ذخیره های فرهنگی و مادی بسیار در آن نهان دارند،به خاطر سوء مدیریت استفاده از این سرمایه های نهفته در گرداب مشکلات اقتصادی گرفتار آمده اند،و در بین آنها هستند کسانی که شبانگاه بعلت عدم تامین معاش خود و فرزندانش با رخساری آکنده از شرمساری و خجالت پای به کلبه ای که می توانست دولت سرایی باشدمی گذارند و به قول ادیب سخن احمد شاملو: از این مردان هستند کسانی که نان فرزندان خویش را بر سر برزن به خون نان فروش سخت دندان گرد آغشته اند،کسانی در نیمه های شب دندان طلای مردگان را در گورهای تازه می شکسته اند، از اینان هستند مردانی که راه بر مرد رباخواری بسته اند،یا از روی دیوار کوتاهی به روی بامی جسته اند . وبلا