چشم پزشکم میگه سعی کن جلوی کامپیوتر نشینی. برای چشمت ضرر داره. دوستم میگه چشمات قبلا مثل بادوم بودن حالا شدن شبیه فندق! خودم هم خستگی چشمام رو احساس میکنم. به خاطر پروژه ام مجبورم با نرم افزار کار کنم.  یه جورایی خودم هم از نگاه کردن به مانیتور خسته شدم. سعی میکنم کمتر بیام سراغ کامپیوتر. میخوام به چشمام استراحت بدم.  

/ 15 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی

[گل]

پروین

میگم بهونه کم بود برای کار نکردن رو پایاننامه اینم اضافه شد.[نیشخند][ماچ][ماچ][بغل] عزیزم تا چشمات اندازه نخود نشده مراقبشون باش.[قلب][قلب]

راحله

ولی نمی تونی چون همموم معتاد شدیم به این بلاگ خونی رفت [زبان][نیشخند]

کانون قرآن مسجد ابوالفضل (ع) بوشهر

سلام لی لی. خوبید شما .[گل] ممنونم از پیامت. [گل] بابا ما و شهرت ؟ من نه فوتبالیستم نه هنرپیشه ام نه مانکنم !!! نه خطاطم نه ریاست میکنم و نه ...... شهرتم کجا بود ؟ آره از عکاسی خوشم میاد. خیلی هم. یه عده از دوستان بهم گفته بودن که از بوشهرتون برامون عکس بذار. ما هم گفتیم چشم. این بهش میگن شهرت ؟ نه خدا وکیلی بهش میگن شهرت؟ یه روز هم میام شهر شما و اونجا هم عکاسی میکنم.!!! [گل] خواستم امروز چشهام رو استراحت بدم . دیدی نذاشتی!!! [گل] خوشحالم از آشنایی با شما. بازم بیا سراغمون. کلا از انتقاد خوشم میاد. [گل]

هانیل

سلام ممنون سر زدی خوشحالم کردی من مدت هاست وبلاگت رو میخونم شاید دلیلش فقط آذر ماهی بودنم باشه[بغل] این چند روز هم هرچی گشتم ادرستو پیدا نکردم که بیام ببینم همسرت از مسافرت برگرشت یا نه که با سرزدنت مشکل گشتن حل شد

inموریx

امیدوارم چشمات هیچ مشکلی نداشته باشن و با یه استراحت مقطعی دوباره سرحال بشن....[گل][لبخند]

کانون قرآن مسجد ابوالفضل (ع) بوشهر

سلام و صبح زیبای شما بخیر [گل] عجب سوء تفاهمی !!!! شما که میدونستید چرا آخه اینجوری پیام میدی ؟ [شوخی] شرمنده ام. خیلی خیلی هم شرمنده ام. [گل][گریه]

ریحانه

سلام عسیسم کلی دلم برات تنگ شده بود. حالم بد شد از پست پایین. منم یه بار تجربه کردم خیلی وحشتناکه. ولش کن. بگو ببینم چشات چی شدن دوست جون؟ آره سعی کن کمتر بشینی پای کامپیوتر تا خوفه خوف بشی[ماچ]

مهرداد

روزی که اورا دیدم و نگاه چشمانش در نگاهم خیره شد،گمان می کردم زیباترین چشمان عالم به من خیره شده است،خورشید دیگری بر من تابیده است ،با تمام وجودم وجود او را احساس میکردم ،به چشمان سیاه وقد بلند او نگریستم،احساس بودن خود را تنها درصورت وجود بودن او درکنارم احساس می کردم،شاید توصیف آن لحظه بسیارسخت است،اما واقعا" یادآوری آن لحظه برایم بسیار خوشایند است ،حرکات او برایم معنای دیگری داشت حتی بر زبان آوردن آن لحظات و توصیف آن لحظات هم برایم خوشایند وهم آزار دهنده است.

آزاده از کلبه ی ویوارا

سه هفته ی قبل که چشم پزشکی بودم بهم گفت بیشتر از 45 دقیقه پای کام نشینم! قبل از این حرف روزی 45 دقیقه تا یک ساعت می شستم اما دقیقا الان رسیده به روزی 2 ساعت[تعجب] اما درست می کنم خودمو..شهر هرت که نیست خطاب به خودم:من آدمت می کنم[قلب]