شریعتی

دیشب که توی کتابخونه می گشتم...کتابی رو پیدا کردم که اولین بار در ١۶ سالگی خوندم. توی این کتاب متنی از دکتر شریعتی درباره تفاوت دوست داشتن و عشق نوشته شده بود که همین سرآغازی شد برای آشنایی من با اندیشه های او. شاید شما هم این نوشته را قبلا خونده باشید... ولی به نظر من آنقدر نغز و پر مغز هست که به خواندن چندین و چند باره اش می ارزد....

 

................................................................................

 

 

کتاب "هنر عشق ورزیدن" را می‌خواندم که در آن اریک فروم، با سرهم‌کردن حرف‌های کسانی چون کنتی و کی یر که گارد و سارتر و کامو، می‌کوشد تا به‌نفع "اومانیسم" گله‌گشادی که تبلیغ می‌کند، عشق‌ها را توجیه و تفسیر کند و، با بیان زیبا و روانکاوی هنرمندانه‌ای که دارد، به "تحلیل ارشادی" عشق‌ها، به‌سود "بشریت" و به‌نفع "اجتماع"! بپردازد. من در فهرست جامعی که او از همه انواع عشق‌ها داده است، از عشق زن و مرد و مردم و وطن و پدر و فرزند و انسان و خدا… هر چه گشتم آنچه را که دل من سالهاست با آن آشناست نیافتم و آن تنها عشقی است که "زاده انسان" است، که دیگر عشق‌ها همه تحمیلی طبیعت است و مقتضای خلقت، چه، این معشوق‌ها را همه طبیعت برای ما تعیین می‌کند و غریزه -که مامور وی است- ما را، بی‌خویشتن، وامی‌دارد که عشق بورزیم و تنها یک عشق است که آن "من ناب و آزاد و صمیمی" انسانی، آن خود خود ما، بی تحمیل طبیعت و اقتضای مزاج و مصلحت و منفعت، "انتخاب" می‌کند و آن کشش اسرار آمیز دو روحی است که طعم مرموز خویشاوندی شگفتی را _که ریشه در جهانی دیگر دارد_ از یکدیگر می‌چشند و رنگ هم‌نژادی ماورائی‌ای را در سیمای هم می‌بینند و همچون دو هم‌وطن، ناگاه، در این کشور غریب زندگی، به تصادفی، بر سر راه یکدیگر قرار می‌گیرند و در نخستین دیدار، یکدیگر را "باز می‌شناسند" و هر لحظه، خطوط آشنایی و خویشاوندی عمیق و روشنی -که کتمان ناپذیر است- در هم می‌خوانند و پیوندی اینچنین، نه از آنگونه عشق‌هاست که به چشم اریک فروم آید که اومانیست است و اومانیست، به هر حال، یک کلی نگر ساده‌ی خوش‌قلبی است و از آنچه در برخی "درون ها" می‌گذرد چه خبر دارد؟ و چه می‌داند که از آن عشق‌ها که همه حیله‌هایی است تا بشر را کارگزار طبیعت کنند و خدمتگزار اجتماع، عشق بزرگ‌تری نیز وجود دارد که همچون دیگر عشق‌ها ابزار کار نیست و آن عشق انسان به انسان، عشق یک روح به یک روح است. یک روح تنها و نیازمند به یک روح زیبا و نفیس و ثروتمند، عشق یک "خویشاوند" به "خویشاوند" خود، در این انبوه خلق که همچون حشرات از زمین می‌رویند و هر یک به "مصلحتی" در این "روزمرگی" آلوده، در هم می‌لولند و می‌میرند.

دریغم آمد که آن را نیز "عشق" بنامم که شاعران آلوده‌اش کرده‌اند. خواستم "ارادت" بخوانم، ملاها به حماقتش کشانده‌اند. گفتم بهترین کلمه در اینجا "خویشاوندی" است، خویشاوندی دو روح، دو بیگانه: با لطافت زیبایی که در ساختمان این کلمه است: "خویش" و "وند"! ترسیدم که نفهمند. به هر حال می‌گویم: دوست داشتن. و مقصودم عشق و ارادت و ایمان دو روح آشنای خویشاوند است. دو "انسانی" که جز آن خمیره‌ی صمیمی و ناب و منزهی که "من انسانی خالص" هر کسی را می‌سازد، هیچ مصلحتی و ضرورتی آنان را به یکدیگر نمی‌پیوندد، پیوندی که نه طبیعت، نه خلقت، بلکه تنهایی میان دو تنهای خویشاوند بسته است و… نمی‌دانم چه بگویم؟ به هر حال، آنچه من از ماسینیون در مغز استخوانم، در عمق فطرتم، احساس می‌کنم. آن‌که در حیاتش احساس می‌کردم هر روز، دست در دست او، به آن "نمی‌دانم کجایی" که همواره حسرت دور افتادنش را داریم، نزدیک تر می‌شوم، و در نگاهش، آن "نمی‌دانم که"ای را که همیشه در انتظار بازیافتنش بی آرامیم می‌بینم و اکنون، پنج سال است که هر روز در مرگش عزادارتر می‌شوم و هر چه می‌گذرد، به روز آن "واقعه" نزدیک‌تر.

او بود که به من آموخت که:

 دوست داشتن از عشق برتر است. عشق یک جوشش کور است و پیوندی از سر نابینایی. اما دوست داشتن پیوندی خودآگاه و از روی بصیرت روشن و زلال. عشق بیشتر از غریزه آب می‌خورد و هرچه از غریزه سرزند بی‌ارزش است و دوست داشتن از روح طلوع می‌کند و تا هر جا که یک روح ارتفاع دارد، دوست داشتن نیز همگام با آن اوج می‌یابد.

عشق در غالب دل‌ها، در شکل‌ها و رنگ‌های تقریباً مشابهی متجلی می‌شود و دارای صفات و حالات و مظاهر مشترکی است، اما دوست داشتن در هر روحی جلوه‌ای خاص خویش دارد و از روح رنگ می‌گیرد و چون روح‌ها “برخلاف غریزه‌ها”  هرکدام رنگی و ارتفاعی و بعدی و طعم و عطری ویژه‌ی خویش را دارد می‌توان گفت که به شماره‌ی هر روحی، دوست داشتنی هست.

عشق با شناسنامه بی ارتباط نیست و گذر فصل‌ها و عبور سال‌ها بر آن اثر می‌گذارد، اما دوست داشتن در ورای سن و زمان و مزاج زندگی می‌کند و بر آشیانه‌ی بلندش  روز و روزگار را دستی نیست...

عشق، در هر رنگی و سطحی، با زیبایی محسوس، در نهان یا آشکار، رابطه دارد. چنان‌که شوپنهاور می‌گوید: “ شما بیست سال سن بر سن معشوقتان بیفزایید، آنگاه تاثیر مستقیم آن را بر روی احساستان مطالعه کنید”.

اما دوست داشتن چنان در روح غرق است و گیج وجذب زیبایی‌های روح که زیبایی‌های محسوس را به‌گونه‌ای دیگر می‌بیند. عشق طوفانی و متلاطم و بوقلمون صفت است، اما دوست داشتن آرام و استوار و پروقار و سرشار از نجابت.

عشق با دوری و نزدیکی در نوسان است. اگر دوری بطول انجامد ضعیف می‌شود، اگر تماس دوام یابد به ابتذال می‌کشد. و تنها با بیم و امید و اضطراب و “دیدار و پرهیز” زنده و نیرومند می‌ماند. اما دوست داشتن با این حالات ناآشنا است. دنیایش دنیای دیگری است.

عشق جوششی یک‌جانبه است. به معشوق نمی‌اندیشد که کیست؟ یک “خودجوشی ذاتی” است، و ازین رو همیشه اشتباه می‌کند و در انتخاب به‌سختی می‌لغزد و یا همواره یک‌جانبه می‌ماند و گاه، میان دو بیگانه‌ی ناهمانند، عشقی جرقه می‌زند و چون در تاریکی است و یکدیگر را نمی‌بینند، پس از انفجار این صاعقه است که در پرتو روشنایی آن، چهره یکدیگر را می‌توانند دید و در اینجا است که گاه، پس از جرقه زدن عشق، عاشق و معشوق که در چهره‌ی هم می‌نگرند، احساس می‌کنند که هم را نمی‌شناسند و بیگانگی و ناآشنایی پس از عشق – که درد کوچکی نیست- فراوان است.

اما دوست داشتن در روشنایی ریشه می‌بندد و در زیر نور سبز می‌شود و رشد می‌کند و ازین رو است که همواره پس از آشنایی پدید می‌آید، و در حقیقت در آغاز دو روح خطوط آشنایی را در سیما و نگاه یکدیگر می‌خوانند، و پس از “آشنا شدن” است که “خودمانی” می‌شوند - دو روح، نه دو نفر، که ممکن است دو نفر باهم در عین رودربایستی‌ها احساس خودمانی بودن کنند و این حالت به‌قدری ظریف و فرار است که به‌سادگی از زیر دست احساس و فهم می‌گریزد - و سپس طعم خویشاوندی و بوی خویشاوندی و گرمای خویشاوندی از سخن و رفتار و آهنگ کلام یکدیگر احساس می‌شود و از این منزل است که ناگهان، خودبخود، دو همسفر به چشم می‌بینند که به پهندشت بی‌کرانه‌ی مهربانی رسیده‌اند و آسمان صاف و بی‌لک دوست داشتن بر بالای سرشان خیمه گسترده است و افق‌های روشن و پاک و صمیمی “ایمان” در برابرشان باز می‌شود و نسیمی نرم و لطیف - همچون روح یک معبد متروک که در محراب پنهانی آن، خیال راهبی بزرگ نقش بر زمین شده و زمزمه‌ی دردآلود نیایشش مناره‌ی تنها و غریب آنرا به‌لرزه می‌آورد - هر لحظه پیام الهام‌های تازه‌ی آسمان‌های دیگر و سرزمین‌های دیگر و عطر گل‌های مرموز و جانبخش بوستان‌های دیگر را به‌همراه دارد و خود را، به مهر و عشوه‌ای بازیگر و شیرین و شوخ، هر لحظه، بر سر و روی این دو می‌زند.

عشق، جنون است و جنون چیزی جز خرابی و پریشانی “فهمیدن” و “اندیشیدن” نیست. اما دوست داشتن، در اوج معراجش، از سر حد عقل فراتر می‌رود و فهمیدن و اندیشیدن را نیز از زمین می‌کند و با خود به قله‌ی بلند اشراق می‌برد.

عشق زیبایی‌های دلخواه را در معشوق می‌آفریند و دوست داشتن زیبایی‌های دلخواه را در “دوست” می‌بیند و می‌یابد.

عشق یک فریب بزرگ و قوی است و دوست داشتن یک صداقت راستین و صمیمی، بی‌انتها و مطلق.

عشق در دریا غرق شدن است و دوست داشتن در دریا شنا کردن.

عشق بینایی را می‌گیرد و دوست داشتن می‌دهد.

عشق خشن است و شدید و در عین حال ناپایدار و نامطمئن و دوست داشتن لطیف است و نرم و در عین حال پایدار و سرشار اطمینان.

عشق همواره با شک آلوده است و دوست داشتن سراپا یقین است و شک‌ناپذیر. از عشق هرچه بیشتر می‌نوشیم، سیراب‌تر می‌شویم و از دوست داشتن هرچه بیشتر، تشنه‌تر. عشق هرچه دیرتر می‌پاید کهنه‌تر می‌شود و دوست داشتن، نوتر.

عشق نیرویی است در عاشق، که او را به معشوق می‌کشاند، و دوست داشتن جاذبه‌ای است در دوست، که دوست را به دوست می‌برد. عشق، تملک معشوق است و دوست داشتن تشنگی محوشدن در دوست.

عشق معشوق را مجهول و گمنام می‌خواهد تا در انحصار او بماند، زیرا عشق جلوه‌ای از خودخواهی و روح تاجرانه یا جانورانه‌ی آدمی است، و چون خود به بدی خود آگاه است، آن را در دیگری که می‌بیند، از او بیزار می‌شود و کینه برمی‌گیرد. اما دوست داشتن دوست را محبوب و عزیز می‌خواهد که همه‌ی دل‌ها آنچه را او از دوست در خود دارد، داشته باشند. که دوست داشتن جلوه‌ای از روح خدایی و فطرت اهورایی آدمی است و چون خود به قداست ماورایی خود بینا است، آن را در دیگری که می‌بیند، دیگری را نیز دوست می‌دارد و با خود آشنا و خویشاوند می‌یابد.

در عشق رقیب منفور است و در دوست داشتن است که “هواداران کویش را چو جان خویشتن دارند” که حسد شاخصه‌ی عشق است چه، عشق معشوق را طعمه‌ی خویش می‌بیند و همواره در اضطراب است که دیگری از چنگش نرباید و اگر ربود، با هر دو دشمنی می‌ورزد معشوق نیز منفور می‌گردد و دوست داشتن ایمان است و ایمان یک روح مطلق است، یک ابدیت بی‌مرز است، از جنس این عالم نیست.

عشق ریسمان طبیعت است و سرکشان را به بند خویش می‌آورد تا آنچه را آنان، خود از طبیعت گرفته‌اند بدو باز پس دهند و آنچه را مرگ ‌ستانده است، به حیله‌ی عشق، بر جای نهند، که عشق تاوان‌ده مرگ است. و دوست داشتن عشقی است که انسان، دور از چشم طبیعت، خود می‌آفریند، خود بدان می‌رسد، خود آن را “انتخاب” می‌کند. عشق اسارت در دام غریزه است و دوست داشتن آزادی از جبر مزاج. عشق مامور تن است و دوست داشتن پیغمبر روح. عشق یک “اغفال” بزرگ و نیرومند است تا انسان به زندگی مشغول گردد و به روزمرّگی - که طبیعت سخت آن را دوست می‌دارد-  سرگرم شود، و دوست داشتن زاده‌ی وحشت از غربت است و خودآگاهی ترس‌آور آدمی در این بیگانه بازار زشت و بیهوده.

عشق لذت جستن است و دوست داشتن پناه جستن. عشق غذا خوردن یک حریص گرسنه است و دوست داشتن " همزبانی در یک سرزمین بیگانه یافتن " است . . ..

.....................................................................................

  پ.ن. نمی دونم ایران این سیاهی لشکر رو واسه چی فرستاده المپیک....؟؟ !!!سبز

 

 

/ 18 نظر / 3 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مرمر خانوم

شنیدم دوست داشتن از عشق بهتره[لبخند] ولی اگه بعضیا تشخیصش بدن از هم..البته بیشتر باید اونو با عادت عوضی نگیرن[عینک] ایران که ابرو خودشو برده توی المپیک[قهقهه][سبز]

پانتی

سلام لی لی جون!‌ دقیقا منم همون زمونا با این نوشته’ دکتر شریعتی آشنا شدم و دیدم چقدر در مورد عشق و دوست داشتن هم عقیده ایم[نیشخند]نمیدونم نظر تو در این باره چیه ولی من به شخصه هیچوقتتتتتت به عشق اعتقادی نداشتم، یعنی اصولا به نظرم عشق مال همون داستانها و افسانه هاست و در دنیای واقعی و کنونی همه چی روی دوست داشتنه که غلظتهای متفاوتی داره بالطبع! البته بعضیا شاید واقعا عشقو تجربه کرده باشن، اما من اسمشو عشق نمیزارم، برای من همون دوست داشتن خیلی خیلی خیلی زیاده حتی اگه به مرحلهء پرستیدن معشوق برسه....حالا نمیدونم نظرم چقدر درسته؟! میبوسمت عزیزم[ماچ][قلب]

لیلا

خداوندا به انان كه دوستداري بياموز عشق اززندگي برتر و به آنان كه دوستترداري كه دوستداشتن از عشق برتراست.[گل]

یادت رفت...

"خدايا به هر که دوست می داری بیاموز که عشق از زندگی کردن بهتر است و به هر که بیشتر دوست داری بچشان که دوست داشتن از عشق برتر" سلام لی لی جون [ماچ] منم تو خونه یه تابلو دارم که این جمله شریعتی روش نوشته شده و همیشه توجهمو جلب می کنه. من .... دوست دارم و اون عاشق منه ، همش بهش می گم دوست داشتن من بالاتره ها ولی نوفهمه[چشمک]

مهرداد

سلام لی لی نازنین عید بر شما هم مبارک باد[گل]

مهرداد

دوست خوبم منتخب زیبایی از دکتر که تک تک جملات او را باید با آب طلا نوشت و بر دلهای عاشقان راستینش حک نمود در دولت سرای ژرمهرت گذاشتی. موفق باشی[گل]

مهرداد

اون سیاهی لشکر هم که شما اسم خوبی براش گذاشتی اما به نظرم ایراد را نباید فقط بر آن دلیرمردان و دلیر زنان گرفت بلکه باید بدنبال علت اصلی عدم موفقیت آنان گشت. بدرود[گل]

آزاده از کلبه ی عشق

کاش بیاموزیم دوست داشتن برتر از عشق را. دکتر همیشه برایم عزیز بوده و می ماند. در مورد پ.ن هم دختر اینقدر بخیل نباش چرا می خوای سوژه ی خنده رو از کل دنیا بگیری.بگذار مردم بخندند یکم!!!!!!!!!!!

سعید

سلام. موضوع جالبی بود. وب خوبی داری دوست داشتی سری بهم بزن. [خداحافظ]