و اما. . .

الان پسرکم خوابه و من بعد از کلی تاخیر تونستم چند خطی راجع به تولد ایلیای عزیزم بنویسم.

اینو بگم که حضور یه عضو کوچک جدید در خونه ما کلی حال و هوامون رو عوض کرده. درسته که اومدنش کلی بی خوابی و خستگی برامون آورده ولی نگاه کردن به صورت معصوم و فرشته گونه اش و بوسیدن دستای کوچیکش همه خستگی ها رو به فراموشی میسپاره.

روز سه شنبه 23 آذر بود که از صبح احساس میکردم حرکات و شدت ضربه های نی نی کم شده. تا عصر صبر کردیم و بعد برای چکاپ رفتیم بیمارستان. اونجا ان اس دی شدم و تشخیص پزشک این بود که تا صبح تحت نظر باشم. 2 بار دیگه هم تا ساعت 4 صبح ان اس دی انجام شد و بعد گفتند که به خاطر افت ضربان قلب جنین باید سزارین بشم. باورم نمیشد که انتظار داره به سر میرسه و به زودی گل پسرم رو میبینم. جالب بود که اصلا استرس نداشتم. اون شب تنها کسی که توی بیمارستان زایمان کرد من بودم.

ادامه دارد...

/ 5 نظر / 5 بازدید
روشنک مامان آرتین

لی لی جون مبارک باشه. خوشحالم که هر دوتاتون خوب و سالمید. امیدوارم پسرک زیر سایه پدر و مادر بزرگ بشه. [ماچ][قلب]

پانتی

سلام لی لی جان. خوبی عزیزم؟ خوشحالم که داری مینویسی و خوشحالم که اینقدر از اومدن مهمون کوچولو ذوق زده ای و خستگی و بیخوابی رو فراموش کردی[بغل] حالا حالاها باید منتظر تغییر و تحولات اساسی تو زندگی باشی[نیشخند] هیچی به اندازهء ماجراهای روز زایمان هیجان انگیز نیست واقعا. منتظرم بقیه’ خاطراتتو بخونم عزیزم. راستی ما روی ماه این گل پسرو کی باید ببینیم؟ نکنه نمیخوای هیچوقت رونمایی کنیش؟!!!![سوال][بغل] بوس بوسسس واسه جفتتون[ماچ]

باران

سلام لي لي جون واي عزيزم اسمش رو ايليا گذاشتي ؟ لطفا يه عكس از پسر خوشگلت بگذار تا ما هم ببينيم اين آقا خوشگله رو منتظر ادامه تعريفت هستيم عزيزم

نیما

مبارکه ایشالله دیپلم گرفتنش رو جشن بگیریم