مثل زندگی من

از اهالی پاییز

1. خانم بغل دستیم  بلند بلند با بغل دستیش حرف می زد. یه جورایی انگار عمدا که منم صداشو بشنوم. هر از گاهی یه نگاهی هم به من مینداخت تا ببینه آیا منم دارم به حرفاش گوش میدم و عکس العملی نشون میدم یا نه. اونروز ایلیا سرما خورده بود و سرفه  می کرد و من با رضا و ایلیا توی مطب پزشک نشسته بودیم و منتظر بودیم تا نوبتمون بشه.

خانمه داشت درباره دختر خواهر شوهرش حرف میزد. خلاصه حرفاش این بود که دختره یه پسری رو می خواسته و بالاخره با همون ازدواج می کنه. اما از قضای سرنوشت پسره توی تصادف می میره و خونواده پسره طبق قانون باید نصف مهریه دختره رو می دادن. اما توان مالی اینکار رو نداشتن و بعد از پادر میونی دیگران و موافقت خونواده دختر؛ قرار میشه برادر پسره با دختره ازدواج کنه و دختره همچنان عروس اون خونواده بمونه و اونا هم دیگه مجبور نباشن مهریه اش رو بدن! خدا نکنه همچین اتفاقی برای کسی بیفته اما من همش فکرم درگیر این مسئله است که مگه میشه عاشق کسی باشی بعد بری همون احساس رو به برادرش داشته باشی؟ اصلا مگه عشق آدم هم میتونه جایگزین داشته باشه؟ هرچند اون فرد دیگه وجود نداره ولی یعنی احساس اون دختر هم دیگه وجود نداره؟!

2. با اینکه دیماه هم داره تموم میشه ولی این روزا بیشتر شبیه روزای پاییزن تا زمستون!

3. نمی دونم چرا توی سریال هایی که عسگرپور میسازه (جراحت-شیدایی) اینقدر قدرت با-رو-ری خانمها و آقایون بالاست که هنوز ازدواج نکرده بچه دار میشن!!!!

4. من و ایلیا هم خوبیم. همچنان در رژیم هستم! سرکار هم میرم. قصد دارم اگه خدا بخواد یکم دکوراسیون آشپزخونه رو تغییر بدم.

5. قرار بود به مناسبت تولد ایلیا یه عکس ازش بذارم و به اصطلاح پسرم رو رو نما کنم. این عکس ایلیا مال روز عاشوراست و لباسش هم کار مامانمه. البته عکسش رو امشب برمیدارم.حذف شد.

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/٢٢ساعت ۱٢:٥۳ ‎ب.ظ توسط lili نظرات () |

24 آذر روز مهمی در خانواده ما محسوب میشه. روزیکه خدا یه فرشته زیبا و نازنین رو به ما هدیه کرد. روز تولد ایلیای عزیزم. پسرم یک سالگیت مبارک!بغلبرات بهترین ها رو از خدا میخوام. سلامتی و شادی تو بزرگترین آرزوی منه.

از امروز من وارد بیست و هشتمین سال زندگیم میشم. امیدوارم بیست و هشتمین سال زندگیم پر بشه از اتفاقات قشنگ و شیرین!

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٢٥ساعت ٦:٤۸ ‎ب.ظ توسط lili نظرات () |

1. ایلیای عزیزم اولین دندون مرواریدش رو هفته گذشته درآورد و من و پدرش رو کلی ذوق زده کرد. بازی کلاغ پر رو هم یاد گرفته. مهتاب دختر خواهرم بهش یاد داده. ایلیا هم انگشت کوچولو و ظریفش رو می ذاره رو زمین و میگه "کَ" که منظورش کلاغ هست و بعد دستش رو میاره بالا و خیلی قشنگ میگه "پَ"! آخ که دلم میخواد گاز گازیش کنم از بس خوردنیه!بغل

2. دیروز توی کلاسم بچه ها سر پیشگویی مایاها درباره اینکه سال 2012 آخر دنیاست بحث می کردن. منم درموردش شنیدم ولی اصلا این مساله رو جدی نمیگیرم. من معتقدم هیچ کس نمیتونه آینده رو پیش بینی کنه.احساسم بهم میگه آینده دنیا زیباست و با نابودی تموم نمیشه.

3. من و کلا تمام خانوادم عاشق سریال وضعیت سفیدیم و پای ثابتش. به خصوص از دیوونه بازیای امیر و عموش بهروز خوشمون میاد. این روزا همه وضعیت سفید تماشا میکنن شما چطور؟!

نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/٢٧ساعت ٥:٢٠ ‎ب.ظ توسط lili نظرات () |

1. از روزای دل انگیز پاییز لذت میبرم. عاشق قدم زدن توی یه خیابون درازم که دو طرفش پر از درختای بلند باشه و برگای سرخ و زردشون زیر قدمهام خش خش کنن. پاییز فصل منه. فصل خانواده کوچیک من. من توی این فصل قشنگ آرزوهای بزرگی دارم. آرزوهایی که دست یافتنی اند و رسیدن بهشون نهایت خوشبختی من. خواهش میکنم برای رسیدن خودتون و دیگران به آرزوهاشون دعا کنید و برای من هم!

2. هروقت شیرین کاریای ایلیا رو میبینم و نهایت لذت رو از وجودش می برم به پارسال و همین روزایی که اونو باردار بودم فکر میکنم. من هیچ تصوری از مادر شدن و فرزند داشتن نداشتم. واقعا حس فوق العاده ایی هست. اصلا قابل قیاس با هیچ حسی نیست. احساس میکنی که وجود داری. هستی. وجودت معنا داره. زندگی برات زیبا و با معناست. هدف داره. و تو پر از انگیزه ای برای آینده.

3. شما با کسی که عمدا و نه سهوا بهتون بدی کنه و همچنان هم به این کارش ادامه بده و دست برنداره اونم در حالیکه شما همیشه بهش احترام گذاشتید و خوبی کردید چیکار می کنید؟ وقتی بدونید از سر کینه و بدخواهی این کارها رو میکنه گاهی باهاتون خوب میشه ولی فرداش باز همون آشه و همون کاسه. ارتباط من با این آدم جوری هست که نمی تونم کاملا از زندگیم بندازمش بیرون و باهاش قطع رابطه کنم به خاطر این که از نزدیکان رضاست. من نمی تونم به هیچ وجه ببخشمش چون قشنگترین لحظه های زندگی من رو پر از تنش کرد و بارها قلبم رو شکسته. الان رابطه ام رو باهاش کمتر کردم و واقعا احساس آرامش میکنم. شاید یه روز بیشتر درباره کارهایی که کرد بنویسم.

نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/٩ساعت ۱٢:٥۸ ‎ب.ظ توسط lili نظرات () |

1.همونطور که نوشتم با پیگیری های ما وبه خصوص پدرم اون دختربچه توی یه بیمارستان خوب بستری شد و یه پزشک فوق تخصص اونو جراحی کرد.چون کلیه ایی که تومور داشت کامل از کار افتاده بود اونو از بدنش خارج کردن. اون دختر سه سال بیشتر نداره و چون بدنش هم ضعیف بود دیر به هوش اومد. دکتر گفته باید منتظر جواب نمونه برداری اون یکی کلیه اش باشن تا ببینن که آیا اونم درگیر شده و نیاز به شیمی درمانی داره یا نه.

2. روز 15 مهر توی جلسه مشاوره غذایی دکتر کرمانی شرکت کردم و از 16 مهر رژیمم رو شروع کردم. از وقتی ایلیا به دنیا اومد درصدد بودم اضافه وزن بارداریم رو کم کنم که خوب به دلیل اینکه شیردهی داشتم نمیشد. ولی الان که دیگه پسرم غذاخور شده مشکلی پیش نمیاد. قبلا کتاب دکتر کرمانی رو خونده بودم که بسیار مفید بود و بالاخره ایشون رو از نزدیک دیدم. از وقتی رژیم گرفتم احساس خوبی نسبت به خودم دارم. هفته اول سخت گذشت ولی بدنم داره کم کم عادت می کنه. اینم آدرس و شماره تلفن نمایندگی تغذیه و رژیم درمانی دکتر کرمانی در اصفهان: بلوار فاطمی-ابتدای خیابان کاوه- کوچه مبل لمکده. تلفن: 4489995/09139222700

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/۳٠ساعت ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ توسط lili نظرات () |

اون دختربچه ای که راجع بهش نوشتم امروز عمل شد. اون کلیه اش که تومور داشت را از بدنش خارج کردن چون دیگه فایده نداشت. هنوز به هوش نیومده. لطفا براش دعا کنید.

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/٢٥ساعت ۳:۳۳ ‎ب.ظ توسط lili نظرات () |

Design By : nightSelect.com